تبليغاتX
حرف هاي من

حرف هاي من

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم/عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


سلام به همه!

از خودم که چیزی ندارم اما از کریستین بوبن یه چیز می نویسم. خوشتون اومد بگید!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از کتاب (( تصویری از من کنار رادیاتور))

یکشنبه ۲۳ فوریه

رزا لوکزامبورگ انقلابی در یکی از نامه های زندانش چند ماه ثیش از این که به دست زندانبانش به قتل برسد در ۱۹۱۹ می نویسد : (( وقتی ما گوش کردن را بلد باشیم زندگی همچنان آواز می خواند درون شن هایی که دندان غروچه می کنند زیر قدم های آرام و سنگین زندان بان))

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9:34 توسط !mahd |


باد ما را خواهد برد

در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن                 
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 15:28 توسط !mahd |


لبخند می زنیم!

وانمود می کنیم هیچ چیز نشده

مثل همیشه شام می خوریم

بعد چای

که زخم شام را نمکی می شود

وقت فرو بردن

و سر وقت

در رختخواب تنهاییمان دراز می کشیم

و هر روز صبح

باور می کنیم که  باران از سوراخ سقف چکیده

و بالش ما

             خیس است

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:53 توسط !mahd |


تمام می شوم آخر به زیر سنگی سرد

به زیر بارش چشمان آسمانی تو!

کجای قصه تقدیر گم شدی از من؟

کجای قصه روان شد دو دست من تا تو؟

دوباره راوی پیر از خمار خود برخاست

وگر نه تا ته قصه کنار هم بودیم

همیشه قصه ما قصه جدایی ماست

کجای قصه من و تو کنار هم بودیم

کجا دوباره تو رفتی دلم دوباره گرفت؟

بگو که قصه تلخ من وتو را که نوشت؟

بگو چرا دل سنگش به حال ما نسوخت؟

چرا همیشه ته قصه ها جدایی تلخ؟

چرا همیشه پر از گریه خواست قصه ما؟

بگو  چرا در خوشبختی اش به روی ما او بست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:5 توسط !mahd |


Persian Gulf              

دریا چرا بی قرار زمینی؟

هزار سال است چنگ به دامن زمین می زنی

زمین چیز خوبی ندارد!

از شن های نرمش که بگذری

همه چیز آن سخت است!

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:13 توسط !mahd |


بعضی چيزهای قابلِ ملاحظه


دشنام می‌شنود چنارِ پير،
باد، بادِ بازيگوش می‌آيد و می‌گذرد.


چرا چنار پير دشنام شنيده است؟
چنار پير از چه کسی دشنام شنيده است؟


خارپشتِ خسته می‌گويد:
من می‌دانم
اما به کسی نخواهم گفت.


آيا چلچله‌ی کور می‌داند
که فقط سپيده‌دم وقتِ خواندن است؟


پاره‌هيزمِ پير
کنارِ شومينه
از کبريتِ سوخته می‌پرسد:
پس کی بهار خواهد شد؟


خارپُشتِ خسته ... خَم شد
رخسار خود را در آب ديد،
و به ياد آورد که نام کوچکش
هرگز گُلِ نرگس نبوده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:58 توسط !mahd |


سلام به همه

دوستان من به این وبلاگ سر بزنید

http://iranazad1386.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:46 توسط !mahd |


چشم هایت چشم هایت چشم هایت

به دیدارم بیا چه در زندان باشم چه در مریضخانه

چشم هایت چشم هایت چشم هایت

تکه ای از خورشیدند

(ناظم حکمت)

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:25 توسط !mahd |


۱-باران !

ببار

سیل هم بشوی نمی توانی چیزی را پاک کنی

نترس که نوحی نیست و کشتی ای

آنها که باید زنده بمانند

                آن قدر نیستند که تخته پاره ای

                                                          تابشان نیاورد !

۲- یکدیگر را می خوریم

آدمخوار نیستیم

**۱و۲ به هم ربطی نداره

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:39 توسط !mahd |


نمی خواهم از حقیقت بگویم ! اصلاْ چرا باید برای شما از حقیقت بگویم ؟ حقیقت چه رابطه ای با شما می تواند داشته باشد؟ حقیقت چه رابطه ای با زیبایی می تواند داشته باشد؟ حقیقت چهره زشتی دارد ! هر چیز حقیقی کریه است . همه رؤیا را فریبکار می دانند . اشتباه می کنند . من فکر می کنم این حقیقت است که فریبکار است ! با آن چهره زشتی که دارد کاری می کند همه به دنبالش باشند . اما رؤیا با آن چهره دوست داشتنی و زیبا همیشه تنهاست .

رؤیا چهره ای شبیه شما دارد ! چشمانی درشت و گیرا . لبخندی که طعم دلپذیر معصومیت دارد !نگاهی که می شود در آن دوست داشتن را دید . دوست داشتن بدون وابستگی! شما همه چیز و همه کس را دوست دارید .همه چیز این دنیا برای شما زیباست ! دوست داشتنی که هیچ گاه ابراز نمی شود . رؤیا می گوید اگر هستم به خاطر شماست . به خاطر زیبایی. می گوید من فقط رویای تو ام . تنها برای توست که من هستم ! رویا حقیقت را می گوید! رویا قربانی بی گناه حقیقت می شود ! رؤیایی که زیباست . رؤیایی که کاملا شبیه شماست !

کودکان پاک اند . کودکی نیست که خیال بافی نکند و در دنیای رویایی خودش زندگی خوبی نداشته باشد. شما هم کودک اید . رؤیایید . رؤیایید چون زیبایید. شما فقط رویای من هستید . شما به من می گویید دنیا زیباست ! تلاش زیباست ! حتی می گویی حقیقت زیباست . جنگیدن برای به دست آوردن زیباست ! من رؤیاهای شما را باور دارم ! ممنونم که رؤیای من هستید حتی اگر بگویید علاقه ای به من ندارید! رؤیای شماست که چهره حقیقت را زیبا می کند. دنیا بی پایه و سست تر از آن است که چهره عبوس واقعیت را تحمل کنم .

دلم به حال فلاسفه می سوزد . شما تنها فیلسوفی هستید که من دوست دارم ! فیلسوفی که زیبایی را سرچشمه دانش می داند ! من بارها درس شما را آموخته ام . هر بار که لبخند می زنید. یا لبخند خود را پنهان می کنید! نگاه می کنید یا نگاه تان را از من می دزدید! می ایستید. راه می روید حرف می زنید. می نشینید. گوش می کنید! شما بزرگ ترین استاد زیبایی هستید

شما فقط زیبا نیستید ! شما نور اید . هر جا باشید نورید. چه در تاریکی چه در روشنایی! شما نور مطلق اید. حتی وقتی گوشه ای تنها نشسته اید و غمگین اید . دیگران وقتی غمگین اند نور اطراف را از بین می برند . اما شما نور می بخشید ! نوری خاکستری ! نوری که شما را روشن تر می کند . درون شما را ! شما آنقدر زلال اید که نور کوچک غم شما هم می تواند درون شما را نشان دهد.

نمی توانم روزی را تصور کنم که شما را نداشته باشم . داشتن نه به معنای تملک . حضور شما عشق به شما را باید داشته باشم ! صدای دریا . شادی باران که بسیار دوست می دارمش . نوازش موسیقی . نور . زیبایی. همه اینها شما هستید. در همه این ها شما را دیدار می کنم . روزی که شما را نداشته باشم یا مرده ام یا فیلسوف شده ام .

نمی دانم نامه نوشته ام یا چیز دیگری . فقط می دانم از شما گفته ام ! از شما گفتن لذت بخش است. مرا به دنیای رویایی خودم می برد . دنیایی که برای من است. دنیایی زیبا. دنیایی که درختش شما اید . گل و برگ و آفتاب و سایه خنکش شمااید . خدا . شیطان و فرشته هایش شما هستید . تنها کار در این دنیا نگاه کردن به شماست مزد این کار هم نگاه کردن به شماست ! دنیای من روی زیبایی شما بنا شده . شما دنیای من اید. از شما گفتن تمام نمی شود . نور و زیبایی تمام نشدنی است . اما دیگر نمی نویسم . باید سر کارم بروم. می خواهم شما را تماشا کنم !

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:12 توسط !mahd |



 



Design by : Night Skin